|
دكتر حسين كچوييان
مسئله رابطه بین مدرنیته و اسلام، مسئله ای جدید نیست. از زمان شکل گیری این تحول تاریخی در غرب که بعد ها به مدرنیته مشهور شد، مواجه مسلمین با این رابطه به صورت های مختلفی شکل گرفت.از سال 1285 هجری قمری یا 1324 هجری شمسی یعنی صد و چند سال است که این بحث و جود دارد.
رابطه اسلام و مدرنیته از حیث صورت بندی سه صورت، تقابل مطلق یا وحدت کامل و در شکل سوم رابطه همگونی و همراهی در بعضی موارد و بی تفاوتی نسبت به هم در دیگر موارد را دارند.
به لحاظ نوع مواجه و جواب و پاسخ ، رابطه بین مدرنیته و اسلام شکل های مختلف گرفته است. و اکنون به عنوان "تقابل" مطرح شده است ولی در بدو امر اینگونه نبوده و این محصول بصیرت 150 ساله است.
البته این گونه نبوده است که کسی در تاریخ چنین درکی نداشته باشد، اما درک غالب متفکرین نبوده است، اما شکل قابل فهم رابطه بین مدرنیته و اسلام این نبوده است.به صورت عمومی ، این پاسخ یکی از مجموعه پاسخ هاست که تازه در این مقطع در حال غلبه پیدا کردن است؛ و هنوز هم غلبه پیدا نکرده است و این هم یکی از ثمرات انقلاب اسلامی است.
گفتیم رابطه بین مدرنیته و اسلام موضوعات و پاسخ های مختلفی داشته است و قلمرو مختلفی گرفته است و درک رابطه اسلام و مدرنیته در قلمرو توسعه گرایی از متاخرترین موضوعات آن است. شاید یکی از ابتدایی ترین نزاع مطرح شده علم باشد. دیگر نزاع ها سیاست مدرن در حفظ پارلمان و مشروطه و رابطه بین اسلام با آزادی به معنای غربی است.
عینا ًهمین نزاع در متن مدرنیته و در غرب نیز وجود داشته است.در خود غرب نیز بالاخص در موضوع علم یک دوره بر وحدت علم مدرن و الهیات تاکید شد؛ که در آن زمان علمای علم جدید افرادی متشرع بودن و اهل دیانت نیز تلاششان یکی کردن این دو باهم بود.و می گفتند این دو تا یکی هستند و با هم مشکلی ندارند ! اما رفته رفته این گرایش شکل متفاوت و مختلفی گرفت؛ تا در اواخر قرن 19 میلادی که ، جنگ علم و دین یا تقابل مطلق شکل گرفت. از آن به بعد مدرنیته آنچنان استقلالی پیدا کرده بود و تکلیف مسیحیت تمام شده بود که مدرنیته جامعه با سنت مسیحی را به عنوان یک معارض وجود نداشت.
ما در تاریخ خودمان نیز در رابطه بین مدرنیته و اسلام یا رابطه مدرنیته و دین dissolution داشتیم؛ یعنی اول فریفتگی(فرهیختگی) و بعد توهم زایی از این فرهیختگی در تمام زمینه ها داشتیم.
شاید پیشرو این قضیه سید جمال باشد؛ در بدو اصل را بر خوبی و زیبایی و درستی مطلق مدرنیته گذاشته وبعد گفتند مدرنیته و اسلام با هم تضادی ندارند؛ این چیزهایی که غربیان به آن رسیده اند مال ما بوده ما خوب عمل نکردیم وغربی ها گرفتند .
باید بگویم این شیفتگی به صورت مختلفی اخذ شده است؛ و رفته رفته بعد از صد و چند ساله به اینجا رسیدیم که این دو تنها هیچ نسبت سازگاری با هم ندارند بلکه این دو با هم در تضاد اند. چرا از بدو امر این چنین درکی ("تقابل")حاصل نشد؟ چرا تصور شد با هم مشکلی ندارند؟
این دلیل که در این اتفاق تاریخی صورت گرفته در غرب این درک حاصل نشد که مدرنیته در کلیت خود یک" دین" است. ظهورمدرنیته یک دین است مثل اسلام؛ یک تاریخ و ، یک تمدن جدید، ظاهر شده است. قاعدتا ظهور این تمدن که ازهمه جهت و حداقل از نظر ظاهری ظهور سیطره جویانه ای نیز داشت و با اشغال و نیروی نظامی آغاز شد، باید درکی مشابه درک اسلام از آن ایجاد می شد و می گفتند مسیحیت و مدرنیته با هم تقابل دارد ولی این درک از آن صورت نگرفت.
ولی در متن مدرنیته به این دلیل که مدرنیته از سنت مسیحی به گونه ای با تاویل و تفسیر سنت مسیحی خارج شد به همین خاطر برای سنت مسیحی واقعیتش ابهام انگیز بود. به طریق اولا برای سایر تمدن ها نیز مدرنیته خود را به شکل دین معرفی نکرد بلکه خود را به شکل تحولی وجودی که الزاماً تمام انسان ها باید از آن بگذرند و خود را این فرآیند طبیعی تاریخ بشری نامید و در تفاسیر اولیه مدرنیته خود را شکوفایی عقل نامید. یکی از خطا ها این بود که مدرنیته خود را یک تحول علمی معرفی کرد به این دلیل که هیچ تمدنی نخواهد گفت من با حقیقت شناخت و علم در تضاد هستم.
باید بدانیم بحث توسعه شکل خاصی از بحث کلی تر است که در مقطع خاصی به صورت توسعه بیان شده است. مدرنیته وجودی عجیب غریبی دارد؛و هر روز صورت مختلفی به خود گرفته است و خود را به شکل های مختلف تظاهر کرده است.حتی متفکران مدرن در این که در هر مقطع مدرنیه چیست؟ چیز های مختلف فهمیدند!. و مباحثات در این موضوع داعماً شکل مختلف پیدا کرده است. خود این تاویل ها و تفسیر ها خود بخشی از خود القای مدرنیته است که آن را می سازد؛ مدرنیته در نگاه نیچه یک چیز است؛ و در نگاه دکارت یک چیز دیگر است.قابلیت عجیب مدرنیته این است که خود را با هر موقعیت سازگار می کند و راه خود را ادامه دهد.ولی جوهره اصلی اش سر جای خود ثابت می ماند.
بحث توسعه ذیل بحث کلی تر قرار می گیرد؛ که نظریه ترقی و پیشرفت است که کلیت فلسفه غرب مدرن را در بر می گیرد. of progress idea یا بحث توسعه؛ باز تعریف نظریه ترقی برای کشورهای غیر غربی است.
در جنگ دوم جهانی یا جنگ مدرن ها بحث توسعه را اولین بار، امریکایی ها مطرح کردند. توسعه بخشی از طرح های آنها برای چالش با اتحاد جماهیر شوری یا مارکسیست ها بود؛ ولی وجه اصلی آن طرح کلی غربی سازی جهان بود. شوروی بعد از جنگ دوم از نابرابری و فقر معلول از توسعه مدرن استفاده می کرد؛ شوروی در حوزه های پیرامونی از رابطه استعماری غربی ها استفاده می کرد و جلو می رفت.
ضرورت این بحث این بود در چهار چوب نظریه ترقی غربی ها این جور تاریخ عالم را تصویر کرده بودند که عالم مسیر تاریخی واحدی دارد و همه کشور ها از این مسیر گذر خواهند کرد و به مدل زندگی غربی خواهند رسید؛ یعنی غربی ها خود را از اول "پایان تاریخ" می دانستند؛ براین اساس غربی ها می گفتند تمام ملت ها از نقطه توهش و بربیت شروع می کنن و به ما می رسندو در نهایت در تمام جهان به شکل و ساختار نهادهایی که ما داریم مثل:اقتصاد سرمایه داری، سیاست مدرن ،حقوق مدرن، اخلاق مدرن ، و بروکراسی مدرن خواهد رسید.
این تصور خوش بینانه و خود مدارانه از تاریخ ، توسط غربی ها اواخر قرن 19 میلادی شروع به فروپاشی کرد . دو جنگ بین مدرن ها به طور کامل این تواهم را بر طرف کرد و بعد از جنگ دوم غربی ها متوجه شدند که این توهم که تاریخ مسیر واحد طی می کند، در کشورهای غیر غربی اتفاق نیافتاده است؛ و نمی افتد.این بحث ها خلاصه بحث های گسترده تاریخی است و متفکران زیادی آمدند و رفتند و غرب رفته رفته نسبت به نگاه خوشبینانه خود دچار مشکل اکنون نگاه خوشبینانه از بین رفته، اما هنوز فلسفه تاریخ سر جای خود مانده است.
وقتی بحث های کشور هایی مثل کشور ما پیش آمد این دقیقاً مشخص شد این طور نیست که آن کشورها تاریخ ما تکرار نمی کنند. و سوال برایشان شد که چرا به سیستم آموزشی ما نمی رسند!؟ چرا به صنعت و شهر نشینی نمی رسند!؟ در پاسخ به این سوالات نظریه توسعه در حاشیه مطرح شد و به جای progress ؛developments مطرح شد؛ هنوز تحلیل غرب این است که این تحول progress باید رخ دهد . لذا در بحث های توسعه مسئله این شد که چرا نیافتاده است؟؛ و کل غرب بسیج شد که این اتفاق بیفتد.!
تفاوت ماهوی توسعه و ایده پیشرفت در این جاست که نظریه توسعه به یک معنا حقنه کردن تاریخ غرب در تاریخ این کشورهاست. زیرا خودش در این کشورها اتفاق نیافتاده بود حالا باید به صورت برنامه ریزی شده و دستور العمل اتفاق بیفتد!. گفتند: باید فکر می کردند که چرا به مسیر ما نرفتند و حالا چه کنیم که بروند. به این نتیجه رسیدند که، مانع اصلی سنت است.
غرب زیرگی های زیادی دارد. زیرکی اینکه خودش را در بدو امر آنگونه که هست معرفی نکرد! و زیرکی اینکه مسائل را در چهار چوب مفهومی خودش معرفی کند! مثلا: دعوای اسلام با غرب را به شکل دعوای نژادی معرفی میکند! مثلا می گویند: در فرانسه درگیری های نژادی بین عرب ها و فرانسوی ها صورت گرفته است ؛و نمی گویند دعوای بین دین داران با بی دینان صورت گرفته است. چون این حساسیت ها را می دانستند می گفتند سنت مانع است ؛ اما وقتی وارد بحث می شدند به عناصر اصلی تفکر دینی مثل آخرت گرایی و تدبیر خدا بر عالم و اولویت دهی به ارزش های غیر مادی بر مادی دانستند.
مراحل اولیه برنامه های توسعه توسط کندی در سازمان ملل بیان و اجرا شد؛غربی ها دیدند جواب نمی دهد. می دیدند : روستایی که به او پول دادند تا کشاورزی خود را توسعه دهد.او پس از رفع نیاز های خود با مابقی پولش به زیارت مشهد می رود!. در همه کشورها اینطور شد و نه فقط کشور ما ؛ لذا متن مباحثات توسعه الان post development یا مرگ توسعه است؛ و توسعه بلاموضوع شدهاست ؛ زیرا فلسفه تاریخ آن بلاموضوع شده است؛ و برنامه های توسعه شکست خورده است.
در کشور ما مشابه بحث هایی در بدو امر در باره علم و دموکراسی و آزادی وقانون و ... پیش آمد اینجا هم تلاش هایی می توانید پیدا کرد که می گویند توسعه و اسلام با هم مشکلی ندارند؛ و اسلام در اوایل ظهورش این گونه بوده است؛ برای این بد فهمی ها وجوه متفاوتی وجود دارد؛ وجه عمیق آن این است که ، مدرنیته یک دین است.وجه دیگر این است که این مقولات در قالب هایی مطرح شد که طرد آن سخت است یا خیلی سخت می نماید.
مثلا : بالاخره ما تکنولوژی می خواهیم یا نه !؟ آزادی و قانون مگر چیز بدی است؟!
مشکل ما این است که همه تمدن ها یک پیامبر و یک کتاب داشتند که انسان ها تکلیفشان با آن مشخص بود ؛ یا ان را می پذیرفتند یا نمی پذیرفتند .ولی مدرنیته تا کنون هر روز یک پیامبر و یک کتاب داشته است.این قضیه را خیلی دشوار می کند.یکی از نازعات و مباحثات تمدن ما با غرب این است که یک آیا مدرنیته کلیت واحد دارد؟ آیا یک منطق ذاتی دارد؟ مدرنیته یک چیز واحد نیست. وهر روز خود را به گونه ای معرفی کرده است. یک روز گفته است من عقلم. و روز دیگر گفته من قانونم؛ روز دیگر گفته من میل به خود شکوفایی ام؛ هر روز یک تفسیری از خود داده است؛ و مباحثات را دچار پیچیدگی زیادی کرده است؛ و بسیاری از بزررگان ما هنوز تا همین الان گرفتار مسئله هستند؛
حقیقت قضیه این است که اگر بخواهیم بدانیم که آیا اسلام ومدرنیته با هم سازگاری دارد یا نه؟ بهترین راه آن این است که به پیامدهای دنبال کردن این خطوط بیندیشیم. و ببینیم تبعیت از تمدن و تاریخ غرب با حقیقت ما و با اسلام چه می کند؛ و مهم تر از همه اینها در تمام مباحثات کدام از ابتدا تا آخر اصل قرار می گیرد.آیا اصل اسلام قرار می گیرد و مقولات مدرنیته جذب می شود؛ وقتی گفته می شود اسلام مانع توسعه است .وقتی هم وغم این می شود که زندگی و فرهنگ باید دگرگون شود، تا امکان توسعه به وجود آید، مفهومش این است که این دو با هم سازگار می باشند!.
اخذ از تمدن های دیگر همیشگی است.ولی آن چیزی که نشان می دهد چه چیزی و چه نوع رابطه ای بین این دو تمدن واقع می شود؛ این است که کدام رابطه، رابطه اصلی است؛ و کدام تمدن پایه قرار می گیرد و دیگری را ذوب می کند . مدرنیته همه چیز خور است. مدرنیته ،مثنوی را در خدمت خود می گیرد؛ و من می گویم فردا قران را نیز در خدمت خود می گیرد. مدرنیته هر چیزی را که شما فکرش می کنید در خدمت خود قرار گرفته است :از طب گیاهی،تا موسیقی افریقایی،تا بودیسم،تاعرفان شرقی؛ ولی در حاضمه مدرنیته اینها آن چیزی که قبلاً بودند دیگر نیستند بلکه ابزاری در دست مدرنیته شده اند؛ چون حقیقت آنها مسخ در مدرنیته می شود؛ یعنی مدرنیته عرفان را در خدمت راحتی دنیا در می آورد؛ آیا مدی تیشن و زن و بودیسم مسخ شده مدی تیشن و زن و بودیسم واقعی است؟ آیا غایتش رساندن شخص به اتحاد با حقیقت عالم است؟ یا نه ؟ یا کارش این شده است که بعد از سگ دو زدن در کارهای زندگی دنیایی و به دست آوردن پول؛ انسان یک جایی پیدا کند تا آرام شود ودوباره به زندگی دنیایی برگرد.پس عرفان نامیدن آن خطا است.همانند این مسئله در سایر مسائل توسعه و سایر مقولات مدرن وجود دارد.
تلاش برای سازگاری مقولات مدرن و اسلام به معنای قابل سازگارشدن اینها با هم نیست.چون کسی ممکن است بگوید تاویل و تفسیر کردیم شد. یا مثال جزی و فرعی بزند مثل اینکه بگوید اسلام مگر نگفته است که کار و تلاش کنید؟؛ پیامبر به دست کارگرمگر بوسه نزد؟؛ و امام علی نخلستان مدینه را که هنوز وجود دارد مگر آباد نکرد؟ ؛ اینها را مصداق این بگیریم که کار به معنای مدرن کنیم . پس مقولات مدرن و اسلام یک چیز اند.
خیر! اینها با هم خیلی فرق می کنند؛ بلکه این دو، دو چیز کاملاً متفاوت اند.
الان در موقعیتی هستیم که عمق نظری لازم را در باره مدرنیته به دست آورده ایم؛ و همچنین به اندازه کافی پیامد های عملی مدرنیته را دیده ایم . و خوشبختانه این فهم کم و بیش در حال فراگیر شده است. این بحث ها زمانی مسموع نبود و امکانی برای بحث پیش نمی آمد.حتی در حوزه سیاست گذاری عملی سیاست گذاران می گوید ما دنبال "تعالی" هستیم . ما الان دعواهای مفهومی داریم.
البته شاید کسانی هستند که به توسعه فکر می کنند؛ البته شاید دیگر برای یکسان سازی مفهوم تلاش نکند؛ بلکه در عمل جامعه را سوق می دهند. بلکه نگاه غالب در سیاست کذاری و عمل این است.
در کتاب post development که به مباحثات جهان اسلام پرداخته است؛ در آن کتاب نکته درستی گفته شده بود؛ ما علاقه مند این مباحثات هستیم ولی با دست خودمان بنیاد های جامعه خود را دگرگون می کنیم به سمت مدرنیته می بریم.این کار، کار دشواری است و نمی توان کسانی که درگیر این مقوله هستند را بطور مطلق سر زنش کرد.ولی از این حیث که پیگیری این افراد چه پیامد هایی دارد، شایسته سرزنش هستند.
اینکه ما به عنوان یک جریان و جهان دینی باقی مانده ایم توضیحش خیلی سخت است؛ زیرا 150 سال در گردونه، ارابه خرد کننده مدرنیته، له شده ایم ؛ و به شکل های مختلف این طرح را جلو بردیم. درزندگی عملی مان ، در سیاست و به صورت کلان اینکه همه جهان جذب شده است ولی بعضی نقاط چون جهان اسلام دارد وجود دارد که هنوز مقاومت می کند.
کسی پرسید: شما چه چیز متفاوتی با غربی ها دارید؟ آنها 50 سال پیش ماهواره فرستادند شما الان می فرستادید! ما نمی گویم الان ماهواره را ترک کنیم؛هر تمدنی برای اینکه بر تمدن دیگر پیشی بگیرد باید آن تمدن را در خدمت خود بگیرید.
ولی نکته این است که با این بصیرت باید آن تمدن را در مهار خود بگیرید، وگرنه و بدون این بصیرت مثل چین و هند و و ژاپن و روسیه فقط آن را تکرار می کنیم.این کشورهایی که نام بردم ، می خواستند شکل متفاوتی از توسعه غربی را در کشور هایشان به وجود آورند در برنامه رهبرانشان نیز بود؛ ولی در عمل متفاوت نشدند و اگر تفاوتی نیز دارند در پایان مرگشان هستند.
برهمین اساس است تقابل مدرنیته با این کشور ها دیگر تقابل جوهری نیست؛ بلکه تقابل انتقال مراکز قدرت است. زمانی مرکز قدرت در اسپانیا بود ؛ زمانی در آمریکا بود ؛ زمانی در فردا چین و یا ژاپن کانون قدرت و مرکز مدرنیته ممکن است باشند.
کمترین تقابل را همکنون با هند دارند؛ زمانی که هند در مدار شوروی بودند یک مقدار با آن مشکل داشتند ولی از سطح تکنلوژی هایی که به داده اند؛ و تعاملی که با آن دارند؛مثل: اتمی ؛درحال که این کشوری در فقر و خرافه به سر می برد، کسی با او کاری ندارد!.چقدر زنان در هند (سالانه)خود سوزی می کند؟ ولی حجم فشاری که برای اتفاقی که برای یک زن در کشور ما افتاده چقدر است.!؟ در ایران انگار بربریت قرون وسطی در برابر زنان وجود دارد.
به این دلیل که تنها جایی که مقاومت می کند و به شکل ایجابی پیش می رود جهان اسلام است. این بصیرب باید وجود داشته باشد که ما علم می خواهیم ولی لزوما علم ، علم مدرن نیست!این که چه علمی است باید در جریان تحول تاریخی برسیم.نگویید این حرف عجیب است این حرف عجیب نیست .
غربیان تا قرن 17 پزشکی، ابن سینا می خواندند و در زمینه های دیگر علوم نیز همین طور بودند، آن بصیرت را به هر ترتیب، به دست آوردند والا غرب باید اسلامیزه می شد، البته اسلامیزه شد؛ ولی اسلامی نشد؛ بلکه آن را در خدمت گرفت و از آن در گذشت.
بنابراین در تمام این زمینه ها بالاخص توسعه شباهت های جزئی و مفهومی که به نظر می رسد نباید ما را فریب دهد.اساساً توسعه ، برنامه غربی کردن جهان از بدو امر بود؛ به این لحاظ که این اتفاق در چهارجوب فلسفه تاریخی غرب در جاهای دیگر جهان که نیفتاده بود باید می افتاد.لذا به صورت برنامه ریزی شده با تلاش کاملاً همه جانبه، کل غرب و کل جریان فکریشان، این اقدام را انجام دادند. مهمترین بخش کار غرب نیز نظریه توسعه است. تاسیس سازمان ها ونهاد ها و نهاد های وابسته به سازمان ملل و برگذاری اجلاس ها و نظریه پردازی های مختلف برای این بود که جهان غربی شود.
البته الان نوبت به جهانی شدن رسیده و نظریه توسعه بلاموضوع است؛ هرچند ما بعضاً گرفتار آن هستیم؛ ولی تئوری جدیدی که غربی ها باید با آن کار غربی کردن جهان را انجام دهد جهانی شدن است.
و الحمد لله رب العالمین
کچوییان . توسعه . کچویان |