من از سكوتي تيره با تو حرف مي زنم از صداقتي خفته و از رويايي خاموش غفورا :
آشفته شكفتنم، اما ابرهاي نيازم خالي از بارانند.
در توارق بي معني تقويم براي من هيچ صفحه اي از گذشته ام سپيد نيست.
از طلوع بندگيم صبح مي چكد و هميشه همسايه آفتابم ولي سرما رويشم را منجمد مي كند.
اي شنواي رازهاي پرگناه : دستم به ضريح مهربانيت نمي رسد و صدايم را هيچ گوشي نمي شود.
ولي تو سميع و عليمي پروردگارا : مرغان به صبح نيايشت مي كنند امامن!
در آرامشي مرگبار به خفتن مينگرم و از پشت پنجره با خميازه هاي پي در پي به تكاپوي خورشيد .
مهربانم: براي خود آسماني دارم بي باران و هزار ماه خاموش اما ديگر وقت روشنايست .
وقت باريدن و ..... دست به سويت دراز مي كنم و از تو مي خواهم سرود پاكيم را بجوشاني
تا من مثل خودم شوم نه مثل من. هيچ گاه رنگ سپيدي نداشتم و هيچ پروازي را تجربه نكرده ام. و هيچ گاه حتي يك بنده نبوده ام نمي دانم!
آيا سجاده اي سجودم را مي پذيرد ؟ يا حتي نسيمي صدايم را.
اما آرزويي دارم و دعائي چون توئي برآورنده آرزوها و خواهشها .
دوست دارم مثل باران باشم، سرشار از سكوت پر معني و پنجره اي بگشايم به سوي بندگيت
رحيما : (فبعزتك استجب لي دعائي و بلغني مناي)
|